SheytOOOnaK

 
خدايا شکرت....
نویسنده : SheyTOOnaK - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٥
 

                           !خدایا شکرت!

 

خدا راشكر كه تمام شب صداي خرخر بابام را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم هست.

خدا را شكر كه مامانم همیشه سر نامرتب بودن اتاقم منو دعوا می کنه.این یعنی این ک
ه

 اون پیشمه و حواسش به من هست. 

خدا را شكر كه لباسهام كمي برام تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

خدا را شکر که امتحان ها سخته.این یعنی اینکه من در سطح بالایی آزموده می شوم

و درسهای مهمی می خوانم.

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي برای

 زندگی کردن دارم.

خدا را شكر كه باید دنبال سرویس بدوم.اين يعني توان راه رفتن دارم .

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه

 مي توانم برايشان هديه بخرم.


خدايا شکرت که دوستانی دارم که هيچ وقت از من جدا نميشن . دوستی هايی که هيچ وقت خراب نميشه ...

خدا راشكر که...

.:خداراشکر!:.


 
comment نظرات ()